معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )
483
تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )
بساط انبساط عيش و نشاط مىغنودى ، اكنون ترا چه رسيده است كه به اين درد و و داغ مبتلا گشتى ، و از فراق و از عافيت جدا افتادى ؟ گفت : ندانم ، چراغى ديدم افروخته ، و به دلربائى و جانفرسائى آموخته ، از دور كه نور جمالش بر من طالع گشت ، كمند شوق در گردن جانم افكنده ، مرا بجانب خود مىكشيد ، تا به يك غمزهء دلكش در كسوت شعلهء آتش ، وجود مرا از من بستاند ، و لباس پروانگى از سر من در كشيد ، و رداى آتشى در من پوشيد ، اگر شما نيز به اين مقام برسيد با شما نيز همين معامله كنند . كه با من كردند . * * * عشق را پروانهء بايد كه سوزد پيش شمع * خود مگس بسيار يا بى هر كجا شكّر بود خوبرو آن به كه باشد آب و آتش در جفا * تا وجود عشق بازان خاك و خاكستر بود پروانگان گفتند : ترا با چراغ چه كار ، كه جان در سر كار او كنى ، و چراغ را نيز چه مقدار كه براى وى عدم را بر وجود اختيار كنى ، چون شب ديگر شد ، و همان چراغ را برافروختند و اين پروانگان را نظر بر آن چراغ افتاد ، ايشان نيز به صد درد و داغ بسوى چراغ مىشتافتند و بهر چه آن بيچاره را ملامت كرده بودند همه را يك يك در ذات خود مىيافتند ، و خود را بر چراغ مىزدند تا همه به صد درد و داغ خود را بسوختند . اى درويش شرح حال تو مىگويم نور چراغ با پروانهء ديوانه ، اين نوع معامله مىكند ، به بين تا نور معرفت الهى جلّ و علا با دلهاى عاشقان چه كند ، شمّهء از اين معنى بر خاطر فقير گذشته است تا گفته : نظم عشق تو شمع است و من پروانهام * تا نمىسوزد مرا بيگانهام